♥ غم های تنهایی ♥

دنیای دستها ...




دنیای دستها از هر دنیایی بی وفاتر است

دستهایت را می گیرند

گرفتار عادت ک شدی

همان دستها را برایت تکان می دهند ...!



+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 0:3 توسط 3tayesh |

عیدتون مباااااااااااااااااارک ...







بر سر سفره احساس اگر جایی بود

سخن ساده تبریک مرا جای دهید

"سین" هشتم سخن ساده ی تبریک من است

جا سر سفره اگر نیست، به دلها بدهید



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 20:41 توسط 3tayesh |

گاهی ...




گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید ...

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی ...

بلکه برای اینکه ببینی چه کسی برای دیدنت دیوار را خراب میکند !!!



+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 22:45 توسط 3tayesh |

خرده های دل ...





سلام روزگار ...

چه میکنی بانامردی مردمان ...

من هم اگر بگذارند ...

دارم خرده های دلم را ...

چسب میزنم ...

راستی این دل ...

دیگر دل می شود؟



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 3:25 توسط 3tayesh |

برای خودت زندگــــی کن ...





برای خودت زندگــــی کن

کسی که تو را دوست داشته باشد

با تو میماند ،

برای داشتنت می جنگد
...

امـا اگــــر دوســــــتت نداشته باشد

به هر بهانه ای میرود ...



+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 2:48 توسط 3tayesh |

دل ...



دل .........

مـثـل چـسـب مـی مـانـد ... 

چـنـد بـار کـه بِکَــنی،

دیـگر نمـی چـسـبد ....


+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت 21:40 توسط 3tayesh |

کجایی ای عشق بی وفای من ؟؟؟ ...



دلم گرفته بود

آن لحظه دلم هوای آغوش کرده بود

تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم

در آن لحظه تنها او را میخواستم در کنارم

محکم مرا در آغوش خودش گرفت

اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد و در گوشم گفت:

دیوانه من که اینک در کنارتم

میگفت تا آخرش باتوام عزیزم آرام باش، من در کنارتم

این را گفت و کمی آرام شدم

اشک از چشمانم میریخت

دلم خالی شد و همین شد که من خوشحال شدم

مدتی گذشت دلم گرفته بود و او در کنارم نبود

دلم گرفته بود او دلش با من نبود

دیگر او نبود تا اشکهایم را پاک کند

نبود که با حضورش مرا آرام کند

در این لحظه تنها و دلگیر، او نیز مرا تنها گذاشته بود

حالا وقتش نبود که نباشی

حالا وقتش نبود که مرا در حسرت بودنت بگذاری

اینک در این لحظه تلخ و دلگیر تنها وجودت مرا آرام میکند

آن حرفها، همان حرفها را یادت هست ؟

آنها مرا آرام میکند

تو اینک کجایی که حال مرا عوض کنی ؟؟؟

کجایی ؟؟؟

مگر نگفته بودی همیشه با منی ؟

مگر نگفته بودی نمیگذاری دیگر حالم اینگونه شود ؟

نمیگذاری حالم خراب شود ؟

معنی دلتنگی را میفهمی ؟

تو اصلا میفهمی دلم چقدر برایت تنگ شده ؟

میفهمی چقدر دوستت دارم ؟

میفهمی بدون تو این زندگی را نمیخواهم ؟

میفهمی که اینک در این لحظه تنها به تو نیاز دارم ؟

پس کجایی ای عشق بی وفای من ؟

کجایی که آرامم کنی ؟

کجایی که مثل آن روز مرا محکم در آغوش بگیری و با من درد دل کنی؟

دلم برای حرفهایت

 امیدهایت

و نوازشهایت

یک ذره شده،

آیا هنوز بر سر آن حرفهایت هستی ؟

یا اینکه من تو را گم کردم و دیگر پیدایت نمیکنم ؟

به چه کسی بگویم دلم گرفته ؟

به چه کسی بگویم تنها یک نفر است که میتواند آرامم کند ؟

به چه کسی بگویم دردهای این دل خسته را ؟

به چه کسی  بگویم عاشقم ؟

ولی تنها، تنها، تنهای تنها ...

عاشق باشی و تنها باشی!!!

این رسمش نیست اگر بخواهی در این لحظه به یاد من نباشی ...

به خدا این رسمش نیست ...!

نیست ...

نیست ...

نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 22:48 توسط 3tayesh |

آدم هیچوقت نمیتواند به خودش دروغ بگوید ...



این طور که قطره قطره اشک می ریزی  ...


این طور که چشمانت بی قاعده می بارد ...


اینطور ...


زانوهایم سست میشود  ...


دلم فرو میریزد  ...


اشکی نکن صورتت را گل من  ...


همه دنیا هم نخواستت، من که میخواهمت  ...


هیچ کس هم دوستت نداشته باشد.. من که دارم  ...


به اشکهات قسم.. دروغ نمیگویم  ...


آدم هیچوقت نمیتواند به خودش دروغ بگوید  ...



+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 2:1 توسط 3tayesh |

گیج و ویج ...





وقتــ‗__‗ــی گیــ‗__‗ــج میشــ‗__‗ــدم

بـه کلــ‗__‗ــمات پنــ‗__‗ــاه میبــ‗__‗ــردم

امــ‗__‗ــان از امــ‗__‗ــروز کــ‗__‗ــه کلمــ‗__‗ــات

خودشــ‗__‗ــان هم گیــ‗_‗ــج و ویــ‗_‗ــج شــ‗__‗ــده اند !


+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 0:17 توسط 3tayesh |

اتل متل ...





چه کسی ... برای عشق بازی ما ...


شعر اتل متل را خواند ...


که به راحتی پاهایت را از زندگیم بر چیدی؟...


حالا من ماندم و دو پایم... که انتظار پاهایت را میکشند!


+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:46 توسط 3tayesh |

امروز، امروز است ...



امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی

و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند

ناراحت نشو

حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن

پس با آنها بازی کن



امروز هرچقدر بخندی و

هرچقدر عاشق باشی

از محبت دنیا کم نمیشه

پس بخند و عاشق باش



امروز هرچقدر دلها را شاد کنی

کسی به تو خورده نمیگیرد

پس شادی بخش باش



امروز هرچقدر نفس بکشی

جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه

پس از اعماق وجودت نفس بکش



امروز هرچقدر آرزو کنی

چشمه آرزوهات خشک نمی شه

پس آرزو کن



امروز هرچقدر خدا را صدا کنی

خدا خسته نمی شه

پس صدایش کن



او منتظر توست

او منتظر آرزوهایت

خنده هایت

گریه هایت

ستاره شمردن هایت

و عاشق بودن هایت است





امروزت را دریاب

امروز جاودانه است

و امروز زیباترین روز دنیاست!

چون امروز روزی است که

آینده ات را آنطور خواهی ساخت

که تا امروز فقط تصورش میکردی

 

 

آری، زندگی را

آنگونه که دوست داری تصور کن

تا آنگونه شود!



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 13:47 توسط 3tayesh |

یه روز از روزهای خدا ...



دیروز صبح که از خواب بیدار شدی،

نگاهت می‌کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی


حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی

یا برای اتفاق خوبی

که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی

اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری

که بایستی و به من بگویی: سلام؛

اما تو خیلی مشغول بودی

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی

و برای مدت یک ربع کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی


بعد دیدمت که از جا پریدی

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛

اما به طرف تلفن دویدی

و در عوض به دوستت تلفن کردی ...


تمام روز با صبوری منتظر بودم

با آنهمه کارهای مختلف گمان می کنم

که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی


متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،

سرت را به سوی من خم نکردی

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید

که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری


بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی

نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟!

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند

و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی

و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...


باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی


  موقع خواب ...، فکر می کنم خیلی خسته بودی

بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی

اشکالی ندارد  ...


احتمالاً متوجه نشدی که

من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام

من صبورم، بیش از آنچه که تو فکرش را می کنی

حتی دلم می خواهد یادت بدهم

که تو چطور با دیگران صبور باشی

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم

منتظر یک سر تکان دادن،

دعا،

فکر،

یا گوشه ای از قلبت

که متشکر باشد

خیلی سخت است

که در یک مکالمه یک طرفه داشته باشی

خوب، من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو ...

به امید آنکه شاید

امروز کمی هم به من وقت بدهی

اگر نه، عیبی ندارد،

می فهمم و هنوز هم دوستت دارم

روز خوبی داشته باشی  ...


دوست همیشگی و دوستدارت : خدا


دوستای گلم بیاین تو سال جدید هیچ وقت خدا رو فراموش نکنیم

و بدونیم که اون همیشه صبورانه انتظار ما رو میکشه

سال نو بر همه شما دوستای عجیجم مبارک باشه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيددوستتـــون دارم  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد   بـــــوووووس     تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 20:40 توسط 3tayesh |

باورم کن ...

 

 

 

هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا!

من قلبی دارم عاشق، پاک و بی ریا!

هنوز بی وفایی ندیده ای که به من میگویی لایق عشقت نیستم

هنوز خیانت ندیده ای که میگویی یکرنگ نیستم

چرا باور نمیکنی که عاشقت هستم

چگونه بگویم که من تنها با تو هستم

اینها همه بهانه است

حرفهایت خیلی بچه گانه است

چشمهایت را باز کن و مرا ببین

این بی قراریها و انتظار قلبم عاشقم را ببین

ببین که چه امید و آرزوهایی دارم با تو

در مرامم نیست بی وفایی و خیانت به تو!

تویی که تنها در قلب منی

مثل نفس در سینه منی

چرا باور نمیکنی که تنها عشق منی

چرا باور نمیکنی که تنها تو ، فقط تو در قلب منی

چرا باور نمیکنی دوست داشتن هایم را

باور نمیکنی احساس این دل دیوانه ام را

هنوز شب نشده به فکر روشنایی فردا هستم

میترسم که شب را دوباره با ترس و دلهره بگذرانم

ترس از حرفهای تو

ترس از بهانه های تو

دلهره برای از دست دادن تو!

آرامش را از من گرفته ای

از آن لحظه که فهمیدی زندگی منی

زندگی را نیز از من گرفته ای

هر کس مرا میبیند میگوید چرا اینقدر آشفته ای

عاشق هستم ولی چهره ام مثل یک عاشق تنها و شکست خورده است

در انتظار تو نشسته ام

اما هر کس مرا میبیند میگوید

این بیچاره چه غم سنگینی در دلش نشسته است!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:10 توسط 3tayesh |

بدترین درد ...

 

 

 

بدترين درد اين نيست که عشقت بميره

بدترين درد اين نيست که به اوني که دوسش داري نرسي

بدترين درد اين نيست که عشقت بهت نارو بزن

بدترين درد اين نيست که عاشق يکي باشي و اون ندونه

درد اينه که يکي بميره، اون وقت بفهمي دوست داشته

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:9 توسط 3tayesh |

هیچگاه ...

 

 

 

هیچگاه از دلم نپرسیدی چقدر تو را دوست دارد

هیچگاه نفهمیدی که این دل دیوانه تنها تو را میخواهد

هیچگاه به چشمان خیسم نگاه نکردی

که قطره های اشک را درون آن ببینی

و بفهمی چقدر این انتظار برای به تو رسیدن سخت است

میگفتم لحظه ای به چشمانم خیره شو

اما تو میگفتی نمی توانم!

هیچگاه عشق مرا باور نداشتی

و نمی دانستی که من از همه عاشقترم

و بیشتر از همه کس دوستت دارم ...

کاش می دانستی که این دل دیوانه ام تنها تو را دارد

کاش لحظه ای مرا باور میکردی

و لحظه ای به درد این دل گوش میکردی!

نمی دانی درون این دل بی طاقتم چه میگذرد

نمی فهمی که از تو چه میخواهد

نمیبینی چقدر شب و روز دلتنگ تو است ...

و ای کاش از دلم می پرسیدی چقدر تو را دوست دارد

ای کاش درون این چشمهای خسته ام قطره های اشک را میدیدی!

بگذار لحظه ای این دل عاشقم برای تو دردش را بگوید!

گوش کن ببین چه می گوید و چه میخواهد!

این دل عاشقم می گوید هیچگاه رهایش نکن

و او تنها تو را میخواهد!

هیچگاه مرا درک نکردی

حتی لحظه ای دردهای قلبم را گوش نکردی

و همیشه تنها خودت دردهایت را برایم میگفتی

در حالیکه نمی دانستی این دل من هم پر از درد است ...

هیچگاه از من نپرسیدی چقدر تو را دوست دارم

تنها تو میگفتی چقدر دوستم داری!

ای کاش مرا باور میکردی

قطره های اشک را از گونه هایم پاک میکردی

و لحظه ای به حرفهایم گوش میکردی، مرا آرام میکردی !

هیچگاه نفهمیدی چقدر دوستت دارم … هیچگاه!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:9 توسط 3tayesh |

اگر روزی ...

 

 

 

اگر روزى من مردم و تو مرا دوست داشتي

هر پنجشنبه به مزارم بيا و شاخه گل سرخي برايم بياور تا

آن شاخه گلي که به تو دادم به خاطر بياورم ...

ولي  اگر تو مردي من فقط يک بار سر قبرت خواهم آمد

و آن دسته گل سفيدى که با خون خودم سرخ

خواهم کرد به تو هديه مي‌کنم و در کنار تو عاشقانه جان مي‌سپارم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:9 توسط 3tayesh |